فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

255

چهارده رساله ( فارسى )

شود تا بعقل نهم رسد كه فلك قمر و نفسش ازو به جهت تعقل امكان و ذات خويش حاصل شود و باعتبار تعقل وجوب به علت خود عقل دهم موجود گردد و اين عقل فعال است كه كدخداى عالم عنصر است و هيولى مشترك و صور آن و نفوس ما جمله ازين عقل است و علوم ما كه در خويش به دو حاصل توانيم كرد « 1 » پس وجود آن هم ازين عقل است و او ما را از قوت بفعل مىآرد و نسبت او با نفوس ما هم نسبت آفتاب است با بصر و اين را معلولات بسيار است زيرا كه حركات افلاك معاون اوست و چون قوابل مختلف باشند از يك فاعل شايد كه فعلهاء متعدد و مختلف حاصل شود كه آفتاب اگر چه يكى است ازو باختلاف قوابل الوان متعدد و مختلف حاصل مىشود و اين عقل و ديگر عقول متغير نشوند كه اگر متغير شوند تغير ايشان مستدعى تغير واجب الوجود باشد و اين محال است و علوم ايشان و علم واجب الوجود زمانى نبود كه هر چه علم او زمانى بود چون داند كه چيزى خواهد بود آنگه كه واقع شود اگر علم خواهد بود بماند جهل باشد و اگر نماند متغير شود و در حق واجب و عقول اين محال است و اين اقل عدد است مر عقول را كه بر آن برهان قائم مىشود و مانعى نيست كه بيشتر ازين باشند ببسيارى و ليكن كم ازين نشايد كه باشد و ياد كرديم در ديگر كتابها كه عدد ايشان سخت بسيارست . فصل هشتم در اسباب حوادث خير و شر و قضا و قدر . بدانك هر چيزى كه حادث شود علت او نشايد كه بجملگى پيوسته بوده باشد كه اگر چنين بودى معلول نيز موجود بودى با او پيوسته و نه چنين است پس او را علّتى حادث بايد بجملگى اجزايش يا ببعضى و اين سخن در آن حادث كه علت است يا جزو علت بازآيد و او را علتى ديگر بايد حادث و سخن در آن علت و جزو علت همچنين متوجه ميگردد و هرگز منقطع نشود پس هر حادثى را عللى لا يتناهى باشد و نشايد كه همه

--> ( 1 ) - حب حق و ميل بكشف حقيقت آدمى را بكسب علم و معرفت و بشناختن واقع هر چيز ميدارد بويژه مردمى كه در كسب معرفت و جستجوى حقيقت نظرى باستفاده مالى و بهره‌بردارى مادى ندارند دانش را براى ذاتش ميخواهند نه كسب شهرت يا جمع ثروت گاهى اين تمايل شديد مىشود و بشوق مفرط و عشق تبديل مىشود كه در راه وصول به مقصد و حصول مقصود و دريافت حقيقت هر گونه خطر و سختى را استقبال مىكند بگفته خواجه طوسى لذات دنيوى همه هيچ است نزد من